سلام بر محرم ، که شرف را در عطش معنا کرد... صدای زنگ کاروانش به گوش می رسد ، دوباره غمی به پهنای آسمان ، بغضی به نازکی گلبرگ یاس ؛ باغ گلی به همراه مردی غریب... سنگینی آن همه شقاوت به دوش دشتی به نام کربلا ؛ کربلا چگونه تاب آوردی و آن همه بی رحمی را فقط و فقط با چند ترک روی پوستت نشان دادی ؟ آیا تو هم شرمساری؟ نگاهت را به آسمان دوخته ای و باران را التماس میکنی ؟ سلام بر محرم ، که شرف را در عطش معنا کرد... صدای زنگ کاروانش به گوش می رسد ، دوباره غمی به پهنای آسمان ، بغضی به نازکی گلبرگ یاس ؛ باغ گلی به همراه مردی غریب...سنگینی آن همه شقاوت به دوش دشتی به نام کربلا ؛  مگر نه اینکه بودنت به خاطر بودن اوست؟ آسمان ، چه شود که بغضت ترک بردارد؟ به چه ذل زده ای ؟ شقاوت و بی رحمی را به انتها رسانده اند ، باز هم انتقام ؛ آسمان تو خود شاهدی که آنان اهل انتقام اند،انتقام محمد از فاطمه ، فاطمه از علی ؛ انتقام علی از حسین و انتقام حسین از زینب...